پارلاپارلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

پارلا درخشش زندگی ما

شروع زندگی فرشته کوچولو

1392/7/15 11:19
نویسنده : مامان پارلا
1,098 بازدید
اشتراک گذاری

شب رو با مامان جون رضوان تو بیمارستان بودیم و بابا هی اس ام اس میزد و دلش پیش ما بود و ما هم اوضاع زیاد مساعدی نداشتیم. تو گرسنه بودی و از شیر مامان هم خبری نبود خلاصه با هزار مکافات از شیر نی نی های هم بیمارستانی مون کمی خوردی که با معده کوچولوت سازگار نشد و بالا آوردی. خلاصه بماند که چه شبی بود.طفلی مامان رضوان جون شیفت صبح بود و از بیمارستان یکسره رفت مدرسه که فکر کنم اونجا خوابش میگرفتقهقههقبل از رفتن ایشون مامان نسرین جون اومد و رضوان جون ما رو بهش تحویل داد و رفت.مامان نسرین هم پرستاریش با همه کمی فرق داره و زیادی به مریض میرسه و اونجام مدام بهمون میرسید و تغذیه مون میکرد اونقدر آب کمپوت بهم داده بود که کم کم داشتم بالا می آوردمسبز

راستی بهت نگفتم وقتی دیدمت چه احساسی داشتم. راستش من اصلا از بچه نوزاد خوشم نمیاد و همش تو فکر این بودم که چطور میخوام بچه خودم رو بغل کنم و شیر بدم و نوازشش کنم تا اینکه کمی که خودم رو پیدا کردم از مامان جون خواستم تو رو که تو تختت بودی رو بیاره جلو تا بهتر ببینمت وایی خدای من چه لبای سرخی داشتی چشمات هم طوسی بود یا نه نمیدونم چه اسمی واسه اون رنگ چشم بگم اصلا یه رنگ خیلی خاصی داشتبغلهمچین مهرت به دلم نشست که دلم میخواست اصلا از بغلم جدات نکنم و به مامان جون گفتم خوشگله نه؟ اونم گفت آره بابا!چشمکتو بیمارستان از همه نی نی هایی که امروز متولد شدن خوشگلترهبغل حتی از اتاقهای دیگه میومدن و میگفتم اون بچه ای که خوشگله تو این اتاقه؟ میخواستن ببیننت منم چه حسی داشتم  و چه کیفی میکردم خدا میدونهابلهشب تقریبا همه اومدن و یه سر دیدنت راستش شده بودیم سوژه بیمارستان چون زیاد همراه داشتیم و همه التماس میکردن و اجازه میگرفتن تا یه سر بیان و ببیننت. زن دایی رعنا که عاشق نوزاده همش عجله داشت بریم خونه تا بتونه زیاد باهات بازی کنهقهقهه

آقا جون(بابای من) واسه تولدت نماز شکر نظر کرده بود و تا آنا بهش زنگ زد که دخترمون فارغ شد زود گوشی رو قطع کرده بود و پاشده بود نذرش رو بجا آورده بود (قربونش بشم من)قلب

آقا بابا(بابای باباوحید) هم گریش گرفته بود وقتی اومد و تو رو دید و تو گوشت اذان خوند البته دیشب مامان جون رضوان تو همون ساعت اول تولدت اذان خونده بود ولی اذان بابا بزرگ یه چیز دیگه هستشچشمک

فرداش علی کوچولو که کلاس اول بود به خانم معلمشون گفته بود پارلا رو درآوردنتعجباونم که چون دوست مامان جون رضوان بود و در جریان بود زنگ زد و تبریک گفتخجالت

وقت ملاقات همه اومده بودن دیدنت از دایی و خاله و عمه و ... خودت بگیر تا خاله ها و دایی های بابایی. همه هم شیرینی و آب میوه و کمپوت آورده بودن که وقتی بهشون نگاه میکردم و یادم می اومد که باید بخورمشون غصه ام میگرفت آخه من اصلا اهل این چیزا نیستم و مزه های شور و ترش رو دوست دارمنیشخند

بابا هم یه سبد گل خیلی بزرگ و خوشگل برامون هدیه آورده بود با یه انگشتر خوشگل  برای من که کادوی مامان شدنم بودنیشخند

اینم عکسش

 

مامان نسرین جون و آنا هم که همش کمکمون میکردن و قراره از تجربیات خوبشون استفاده کنیم  وقت ملاقات قبل از اومدن مهمونا کمی بهت آب قند دادن تا گرسنه نباشی و پیش مهمونا سر حال باشی

خلاصه وقتی مرخص شدیم دایی ناصر اینا تو رو باخودشون بردن و من هم با آنا و نسرین مامان جون با ماشین خودمون برگشتیم خونه

عزیزم به خونه خودت خوش اومدی قدمت روی چشممون

 

اینم عکست در اولین روز ورود به خونه تو بغل مامان نسرین جون

  این هم دستبند تولدته که گذاشتمش تو کتاب خاطرات کودکی خودت قلب

از اون روز تو شده بودی اسباب بازی بابا که همش باهات ور میرفت و بغلت میکرد و ماساژت میداد و تو هم حال دنیا رو میکردی اینم نمونه هاش

فقط شانس آورده بودیم که آخر سال بود و بابا دیر میومد خونه و زیاد نمیتونست مرخصی بگیره وگرنه تو رو به هیچ کس نمیداد.

خانواده ما که چند وقت بود نی نی کوچولو نداشتن چه برسه به اینکه دختر باشناز خود راضیو چون خیلی هم بچه دوستن همش بغلت میکردن و برات کادو های جورواجور میگرفتن و خلاصه خیلی عزیز دوردونه شده بودی و بغلیآختا جایی که نمیشد تو رو تو کرییر گذاشت و میخواستی تو بغل باشی و به قول دایی نادر ارتفاع سنج داشتی و همش میخواستی اون بالا بالاها سیر کنی.نیشخند

خلاصه روز اول آنا تو رو برد حموم و بابایی ازت عکس گرفته

 

خاله فهیمه ندید بدید دختر هم فوری بهت لاک زده هر لباسی میپوشیدی خاله فهیم زود بهت لاک همون رنگی میزد اینم مراحل بعد از حموم و تغییر رنگ لاک توسط خاله فهیمه جون مهربون و یه خواب شیرین

یه جعبه نسبتا بزرگ هم برات گیره و سنجاق و... خریده بودن

اینم عکسش

 

خونه با وجود تو نازنین دختر یه رنگ و بوی خوب و تازه به خودش گرفته بود. همه تو نگهداری از تو بهمون کمک میکردن و شلوغ پولوغ شده بود و زیاد مهمون داشتیم و این برکت هم از مبارکی قدم تو بود.هورا

علی کوچولو اجازه داده بود تا تختش رو بیاریم و من روی اون بخوابم چون پذیرایی خونه ما زیاد بزرگ نبود و اگه تخت دونفره خودمون رو میذاشتیم اونجا دیگه جای زیادی واسه مهمونامون نمیموند .دستش درد نکنه البته خودش هم خیلی در قبال تو احساس مسئولیت میکرد و هوات رو داشت.دلقک

 

شب اولی که اومده بودی خونه مامان شیر نداشت و تو گرسنه بودی و از یه طرف هم کمی دل درد داشتی و خیلی گریه کردی تا حدی که همسایه طبقه بالا اومد دم در که اگه بچه گرسنه هستش از همسایه روبروشون که نی نی چهارماهه داشت برات شیر بگیره یا تو رو ببریم اون بهت شیر بده که موافقت نکردیم آخه معده تو با هر شیری سازگار نبود خلاصه با هزار مصیبت کمی آب قند خوردی و کمی آغوز خوردی و به هر نحو اون شب رو صبح کردیم تا اینکه به کمک آش های خوشمزه مامان بزرگها و پرستاری های خوبشون و تغذیه دم به دم من کم کم مشکل شیر حل شد.چشمک

همه فامیل دوست داشتن بیان دیدنت و قرار شد ما روز هفتم  تولدت فامیل های من و همکارهای مامان رضوان جون که میخواستن بیان ببیننت رو دعوت کنیم و روز هشتم رو هم همسایه ها و فامیل بابایی رو دعوت کنیم بیان دیدنت. واسه همین کلی کار داشتیم  تازه خاله ها و زن دایی دوست داشتن سیسمونی رو بچینن و میگفتن وسایل های دخترونه یه جذابیت خاصی داره و نگاه کردن بهشون به مهمونا نشاط میدهو اینم یه جور پذیرایی هستش. دستشون درد نکنه اینم دسترنج اونا.

قبل از زایمان هم با مامان جون رضوان رفته بودیم بازار و کمی النگوبدلی و ماشین اسباب بازی و گیره و... کوچولو کوچولو گرفته بودیم و خاله نعیمه روی یه کاغذ هم متن پایینی رو تایپ کرده بود و برات یادبود درست کرده بودیم تا به مهمونامون بدیم که هر وقت چشمشون به اون افتاد به یاد تو باشن اینم متنش

 

 متن یادبود های نوزادی

 

 هزاران شهاب از آسمون به سمت زمین هجوم می آوردن

از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونی ها میخوان خودشون رو به زمین میرسونن؟!...

عد فهمیدم اونا به پیشواز مسافری میان که زمین رو با گامهای مهربونش نوازش کرد

        تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه...

                                                            مرسی که واسه دیدنم اومدین

                                                              عید میام دستبوستون

                                                                     پارلا کوچولو

 

 

 

اون روز صبح حدود ساعت هشت و نیم طلعت خانوم آرایشگر خانوادگیمون خیلی زحمت کشیدن و بخاطر خواهشهای مامان رضوان جون تشریف آوردن خونه مون و منو واسه مهمونی خوشگل کردن. دستشون درد نکنهمژهاز خود راضی

خاله و عمه و مامان بزرگها و...همه رو به زحمت انداخته بودیم و کلی کار کردن تا خونه رو واسه مهمونی آماده کنن. بابا میز و صندلی کرایه کرده بود که عموها هم تو حمل و نقل سهم بسزایی داشتن ممنونشونیم. خلاصه همه آماده بودیم و تیپ زده بودیم خاله فهیم هم بهت لاک زده بود و به موهات گیره کوچولوی چسبی زده بود ولی بخاطر دل درد اونقدر گریه  کردی که گفتیم شاید گیره ها هم اذیتت میکنن و کندیمشون و متاسفانه از اون تیپت عکس نگرفتیمگریه

همه دوستا و فامیلها برات کادو آورده بودن دستشون درد نکنهقلبخجالت

دایی ناصر اینا و خاله هات با هم پول گذاشته بودن و طلا های سیسمونی رو خریده بودنخجالت

عمه جون اینا برات یه مدال دلفین گرفته بودن که چشم نظر بودخجالت

عمو احمد اینا برات یه انگشتر گرفته بودن که همه به شوخی میگفتن محمد امین از الان داره محکم کاری میکنه و برات حلقه آورده نیشخندالبته فقط در حد شوخی بود دروغگوو ما از این حرفا پیشت نمیزنیم ها الانش رو هم نشنیده بگیر لطفاساکتخنثی

مامان نسرین اینا هم برا تو یک النگو و برای من یک نیم سکه و برای بابا پلیور گرفته بودن

آنا اینها هم برای تو سیسمونی و یه انگشتر

 و برای من یک دستبند طلا  و یک پارچه منجوق دوزی شده و برای بابایی هم یک کاپشن بهاره گرفته بودند که تصویر بعضی هاشون توی عکسهای سیسمونی که قبلا دیدی هست و بعضی دیگه هم اینها هستن 

بقیه فامیل ها هم یا لوازم خانگی یا هم پول نقد هدیه داده بودند که ما هم با اون پول ها برات لنگه النگوت رو گرفتیم و شدن دو تا.

عمو حسن مامان نسرین که تو تهران زندگی میکنن هم وقتی اومدن تبریز برات این شمش رو از مکه خریده بودنخجالت

زن دایی افسانه و لاله جون برات این لباس رو از مکه آورده بودن دستشون درد نکنه

عمو صمد و خاله زهرا(دوستای خوبمون) هم برات یک دست لباس خوشگل گرفته بودن که تو این عکس تنت کردیم

اینم کلاه همون لباسهاست

مامان عمو صمد اینها هم تازه از مسافرت کانادا برگشته بودن و برات از اونجا این لباس یکسره خوشگل رو آورده بودن که هرکس تو تنت میدید میگفت از کجا خریدینش خیلی خوشگله! دست همشون درد نکنه البته یک ظرف کریستال هم آورده بودن.

وای دخترم گریه نکن ایشالا ماهم میریم کانادا و بازم از این لباس خوشگلا برات میخریمدروغگوچشمک

حالا شد همیشه اینجوری بخندتشویق

راستی من حدود 7 سال پیش مربی مهد یه پسر خوشگل به اسم سخا بودم که خیلی زیاد دوسش داشتم و بهش وابسته شده بودم و مثل بچه خودم میدونستمش.که اون روز دیدم با مامانش اومدن به دیدنمون و علاوه بر کادوی نقدی یه دسته گل خوشگل هم آورده بود و حسابی بزرگ شده بود و خوش تیپ کرده بود واقعا سورپرایز شدم دست خودش و خانوادش درد نکنه.

اینم تویی که عروسکت فقط یه نموره از خودت بزرگترهنیشخند

غصه نخور تو هم بزرگ میشی. خانوم میشی.عزیز میشی.تعجبببخشین اشتباه شد شما از اولش عزیز بودین خانوم خانوماماچ

آرمین پسر عمه جون که یکسال و نیم داره تازه دیده دایی هاش نی نی کوچولو دار شدن حسابی دوست داشت اونم به نی نی ها دست بزنه و براش تعجب آور بود که یه عروسک داره تکون میخوره و همش میخواست به شماها دست بزنه و وقتی ما باهمیم طفلک مامانش همه حواسش به اینه که نذاره به شماها دست بزنه اینم یه نمونشه که از اول ورودش بالا سر تو نشسته و دنبال فرصته تا بهت دست بزنه و ببینه چه عکس العملی نشون میدی!؟متفکر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان ارمیا
7 مهر 92 23:07
شروع وب لاگ مبارکه انشاا.. همیشه خاطرات خوب ثبت کنی .
مامان ارمیا
7 مهر 92 23:08
قربون اون لاکهای خوشگلت







واااااا شما کی از وبلاگ پارلا دیدن کردین؟؟؟
ال آی سفیدبرفی وعلی سفیدبرفی
8 مهر 92 22:38
وافعا که دست مامانی به خاطر درست کردن چنین وبلا گ زیبایی درد نکنه .خیلی جالب شده .زودتر به روزش کن