پارلاپارلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

پارلا درخشش زندگی ما

تیر و مرداد 89 با پارلا

1392/7/15 11:23
نویسنده : مامان پارلا
189 بازدید
اشتراک گذاری

تودیگه داری دمر میشی و زور میزنی که خودت رو جلو بکشی

قربون خنده های شیرینت بغل

چیه پارلا چرا متحیر شدی؟ نمیتونی بری جلوتر؟ماچ

آره بابا جلو رفتن رو ولش کن همون انگشتهات رو بخوری بهترهخوشمزهخوشمزه اس

این که چیزی نیست تازه یاد گرفتی پاهات رو هم میخوریسوال ببینچشمکزبان

نوش جانخنده

هفتم مرداد تولد اینجانبه خجالتو بابا همش میخواست یه جشن کوچولو بگیره قلباتفاقا دایی نادر اینهام تبریز بودن و میخواستیم اون روز بریم شاهگلی باباهم دید کاری از دستش برنماید و تصمیم گرفت یه کیک بگیریم و ببریم تو شاهگلی جشن بگیریم هوراو چون دایی ها و مامان رضوان و زن دایی رعنا هم مردادین روش نوشته بود مردادیها تولدتان مبارکچشمک شکلشم کفش دوزک بود تو هم با دیدن شمع و فشفشه و... و بیشتر از همه از دیدن آرمان و علی و الشن و آرشام حسابی ذوق کرده بودی و چنان خوشحالی میکردی که نگو... دلقکخیلی علی و آرمان رو دوست داریقلبخیلی خودت رو بطرف کیک میکشیدی و دلمون نیومد بهت هیچی ندیم و کمی از کیک بدون خامه له کردم و تو دهنت گذاشتیم با یه ملچ مولوچی میخوردی که نگو... اما ترسیدم بیشتر بخوری و اذیت بشیسبز و این اولین کیک خوردن تو بود عزیزم ایشالا کیک فارغ التحصیلی و عروسی و صد سالگیت رو بخوری بغل

اینجا هم حاضر شده بودی بریم شاهگلی و واسه مامانی تولد بگیریمهورا

کم کم داشتی مینشستی البته هی می افتادی اما بازم سعی خودت رو میکردی بازندهکه زن دایی پروین گفت چقدر تنبله ناراحتو چرا نمیذارین بیشتر بشینه تا عادت کنه زبانو همش اطرافت رو بالش می چید تا در عرض 3 روز کاملا نشستن یاد گرفتی یعنی از 9 مرداد کاملا مینشستی فدای نشستنت بشم من

سوالاین توپه چرا این شکلیه؟ابله

هر ماه میبریمت پیش دکتر جهانشاهی و اونم همش ازت تعریف میکنه و میگه همه چیزت عالیهتشویقو هیچ مشکلی نداری حتی وقتی بهش گفتم واسه غذا خودت رو هلاک میکنی گفت وضع جسمیت خوبه و کم کم میتونم بهت فرنی و کته و ماهیچه له شده بدم خوشمزهالبته خیلی کم ناراحتچون هنوز یکماه مونده تا اجازه غذای کمکی خوردن داشته باشی و ما هم با ذوق و شوق برگشتیم و شروع کردیم کم کم غذا دادن بهت اما اونقدر ها خوش خوراک نیستی و فقط هیجان خوردن رو داریدروغگو

و تا غذا میبینی دهنت رو باز میکنی اما تف میکنی بیرون و نمیخوری

این هم اولین بستنی خوردنت

به به بازم مخوامخوشمزه

بی انصافا بستنی رو خوردن چوبش رو دادن من لیس بزنمقهر

چی؟ تعجبمیخواین چیکار کنین؟تعجبجون من میخواین این عکسهام رو بذارین تو اینترنت؟تعجبنه.....گریهآخ

 

از حدود 20 مرداد سعی میکردی که روی زمین بخزی اما برعکس عقب عقب میرفتی بازندهو ما هم شوک شده بودیم استرساما آنا اینها گفتن همیشه همینطوره و اولش اینجوریه و جای نگرانی نداره.خنثی

این هم مرحله بعد از سعی زیاد و خستگی فراواناوه

 

یه روز صبح بابا داشت میرفت سر کار که مثل هر روز قبل از رفتنش کمی ناز و نوازشت میکنه و بعد میره همینجوری که نگاهت میکرده می بینه شروع کردی به خندیدن (حتما خواب خوب دیده بودی دیگه) فوری دوربین میاره و این لحظه زیبا رو ثبت مینه که خودش عاشق این عکسه

قربون خواب شیرین دیدنت قلبماچ

عاشق این هستی که یه چیز رو بگیری دستت و بندازیش زمین و یکی بهت بده دوباره بندازیکلافه دای دایی رو خیلی دوست داری و  اونم تو رو دوست داره قلبوقتی با اونها با همیم همش تو بغلش این کار رو میکنی و اونم خوشش میادنیشخند یکبار هم با هم رفته بودیم بیرون که لیوان دوغ برات جذاب شده بود و همش پرتش میکردی و دای دایی هم بهت میداد و دوباره پرت می کردی و بازم از نوآخ

مرحبا به این حوصله و خواهرزاده دوستیهیپنوتیزم

 

برات دنبال یه کلاه آفتابگیر بودیم تا کمتر آفتاب به صورتت بخوره و پوست بلوریت خراب نشه مژهیه روز که بیرون بودیم دیدم یه دستفروش داره از کلاه مکزیکی های بچه گانه میفروشه متفکرخوشم اومد یکی برات خریدم و آوردیم تو خونه گذاشتیم سرت و دیدیم شدی شبه مترسک مکزیکی و کلی خندیدیم قهقههو هر کی میومد میذاشتیم سرت و نشونشون میدایم اونهام میخندیدن قهقههخودت هم خوشت اومده بود و تا کلاه رو میدید میخندیدی

ولی حتی یکبار هم سرت نذاشتیم ببریم بیرون و نذاشتیم بیشتر از این ضایع بشیآخ(نگران نباش نمیذارم این تیپی ببیننت مامانی نترس)قهر

  این هم پارلا وقتی حسابی گرسنه هستش خوشمزهقهقهه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)