تیر و مرداد 89 با پارلا
تودیگه داری دمر میشی و زور میزنی که خودت رو جلو بکشی

قربون خنده های شیرینت 

چیه پارلا چرا متحیر شدی؟ نمیتونی بری جلوتر؟


آره بابا جلو رفتن رو ولش کن همون انگشتهات رو بخوری بهتره
خوشمزه اس
این که چیزی نیست تازه یاد گرفتی پاهات رو هم میخوری
ببین





نوش جان
هفتم مرداد تولد اینجانبه
و بابا همش میخواست یه جشن کوچولو بگیره
اتفاقا دایی نادر اینهام تبریز بودن و میخواستیم اون روز بریم شاهگلی باباهم دید کاری از دستش برنماید و تصمیم گرفت یه کیک بگیریم و ببریم تو شاهگلی جشن بگیریم
و چون دایی ها و مامان رضوان و زن دایی رعنا هم مردادین روش نوشته بود مردادیها تولدتان مبارک
شکلشم کفش دوزک بود تو هم با دیدن شمع و فشفشه و... و بیشتر از همه از دیدن آرمان و علی و الشن و آرشام حسابی ذوق کرده بودی و چنان خوشحالی میکردی که نگو...
خیلی علی و آرمان رو دوست داری
خیلی خودت رو بطرف کیک میکشیدی و دلمون نیومد بهت هیچی ندیم و کمی از کیک بدون خامه له کردم و تو دهنت گذاشتیم با یه ملچ مولوچی میخوردی که نگو... اما ترسیدم بیشتر بخوری و اذیت بشی
و این اولین کیک خوردن تو بود عزیزم ایشالا کیک فارغ التحصیلی و عروسی و صد سالگیت رو بخوری 
اینجا هم حاضر شده بودی بریم شاهگلی و واسه مامانی تولد بگیریم


کم کم داشتی مینشستی البته هی می افتادی اما بازم سعی خودت رو میکردی
که زن دایی پروین گفت چقدر تنبله
و چرا نمیذارین بیشتر بشینه تا عادت کنه
و همش اطرافت رو بالش می چید تا در عرض 3 روز کاملا نشستن یاد گرفتی یعنی از 9 مرداد کاملا مینشستی فدای نشستنت بشم من

این توپه چرا این شکلیه؟
هر ماه میبریمت پیش دکتر جهانشاهی و اونم همش ازت تعریف میکنه و میگه همه چیزت عالیه
و هیچ مشکلی نداری حتی وقتی بهش گفتم واسه غذا خودت رو هلاک میکنی گفت وضع جسمیت خوبه و کم کم میتونم بهت فرنی و کته و ماهیچه له شده بدم
البته خیلی کم
چون هنوز یکماه مونده تا اجازه غذای کمکی خوردن داشته باشی و ما هم با ذوق و شوق برگشتیم و شروع کردیم کم کم غذا دادن بهت اما اونقدر ها خوش خوراک نیستی و فقط هیجان خوردن رو داری
و تا غذا میبینی دهنت رو باز میکنی اما تف میکنی بیرون و نمیخوری


این هم اولین بستنی خوردنت

به به بازم مخوام

بی انصافا بستنی رو خوردن چوبش رو دادن من لیس بزنم

چی؟
میخواین چیکار کنین؟
جون من میخواین این عکسهام رو بذارین تو اینترنت؟
نه.....

از حدود 20 مرداد سعی میکردی که روی زمین بخزی اما برعکس عقب عقب میرفتی
و ما هم شوک شده بودیم
اما آنا اینها گفتن همیشه همینطوره و اولش اینجوریه و جای نگرانی نداره.
این هم مرحله بعد از سعی زیاد و خستگی فراوان

یه روز صبح بابا داشت میرفت سر کار که مثل هر روز قبل از رفتنش کمی ناز و نوازشت میکنه و بعد میره همینجوری که نگاهت میکرده می بینه شروع کردی به خندیدن (حتما خواب خوب دیده بودی دیگه) فوری دوربین میاره و این لحظه زیبا رو ثبت مینه که خودش عاشق این عکسه

قربون خواب شیرین دیدنت 

عاشق این هستی که یه چیز رو بگیری دستت و بندازیش زمین و یکی بهت بده دوباره بندازی
دای دایی رو خیلی دوست داری و اونم تو رو دوست داره
وقتی با اونها با همیم همش تو بغلش این کار رو میکنی و اونم خوشش میاد
یکبار هم با هم رفته بودیم بیرون که لیوان دوغ برات جذاب شده بود و همش پرتش میکردی و دای دایی هم بهت میداد و دوباره پرت می کردی و بازم از نو



مرحبا به این حوصله و خواهرزاده دوستی
برات دنبال یه کلاه آفتابگیر بودیم تا کمتر آفتاب به صورتت بخوره و پوست بلوریت خراب نشه
یه روز که بیرون بودیم دیدم یه دستفروش داره از کلاه مکزیکی های بچه گانه میفروشه
خوشم اومد یکی برات خریدم و آوردیم تو خونه گذاشتیم سرت و دیدیم شدی شبه مترسک مکزیکی و کلی خندیدیم
و هر کی میومد میذاشتیم سرت و نشونشون میدایم اونهام میخندیدن
خودت هم خوشت اومده بود و تا کلاه رو میدید میخندیدی


ولی حتی یکبار هم سرت نذاشتیم ببریم بیرون و نذاشتیم بیشتر از این ضایع بشی
(نگران نباش نمیذارم این تیپی ببیننت مامانی نترس)
این هم پارلا وقتی حسابی گرسنه هستش 




تیر و مرداد 89 با پارلا
