قصه زمینی شدن یکی از فرشته های خداوند
داستانی که در زیر می خوانید قصه زمینی شدن یکی از فرشتگان خوب الهی است فرشته ای که خداوند با هدیه دادنش به یک خانواده شوق زندگی و درخشش عجیبی به آنها عطا فرموده.
امید که مقبول افتد
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه لیلی و مجنونی بودن که دوسال بود باهم زیر یه سقف قشنگ زندگی میکردن.

این لیلی و مجنون قصه ما عاشق هم بودن و زندگی خوبی رو توی کلبه کوچولو و قشنگشون داشتن و به نظر خودشون هیچ کم کسری نداشتن.

تو سال 88 اوایل اردیبهشت ماه که هوا خوب شده بود اونا هر هفته جمعه یا روزای تعطیل دیگه رو به کوه میرفتن. آخه مرد قصه ما اهل کوه و طبیعت بوداینم نمونش که از عطر گلهای بهاری قلعه ضحاک مست شده

(کوه زیبای میشو)

و یواش یواش داشت لیلی رو هم به راه می آورد و از کوه های کوچولو شروع کرده بودن تا لیلی زیاد اذیت نشه و بدنش آماده بشه واسه کوه های سنگین و تصمیم داشتن تا مرداد ماه خودشون رو آماده کنن و برن سبلان.


اواخر خرداد بود و اونا رفته بودن به کوه زیبای دند اما این خانوم خانوما حالش زیاد خوب نبود و نمیتونست با پرنسش همراه بشه. لیلی هروقت که توی راه خسته میشد مجنونش براش آهنگ میخوند و زود حالش جا میومد و دوباره راه می افتاد اما اون بار هرچی آهنگ و شعر و... خوند حال لیلی جا نمیومد و قدماش خیلی بی رمق بودن اما به هر نحوی بود رفتن و برگشتن.
بعد از چند روز متوجه شدن که خدا یه مسافر کوچولو تو دل لیلی جا داده و میخواد که عشقشون محکم تر بشه و یکی از فرشته هاش رو میخواد زمینی کنه و به این عشاق قصه ما هدیه بده واسه همین چند وقته که لیلی بی حاله. خلاصه خداوند اون پرنس و پرنسس رو انتخاب کرده بود تا لقب زیبای پدر و مادر بگیرن و امیدواریم که لایق این القاب زیبا باشن.

(از این به بعد توی قصه مون اسم اونا رو مامان و بابا خطاب میکنیم)
راستش بین خودمون باشه ها
اون مامان و بابا اولش یه کمی جا خورده بودن و فکر میکردن دیگه با وجود یه نی نی و مسئولیتهایی که در قبال اون دارن نمیتونن به کارها و علایق خودشون برسن و ممکنه کم کم از همدیگه دور بشن و کوه رفتن و همه اون برنامه های خوب خراب شده و واسه همین کمی ناشکری کردن و مامانه یه کوچولو افسردگی گرفت که اون هم با کمک بابا و بقیه خانواده و همچنین دکتر ترقی (روانپزشک خوب ما) زود خوب شدو کم کم عاشق مسافرشون شدن و لحظه ها رو واسه دیدنش میشمردن و بی تاب بودن تا هرچه زودتر ببیننش و ببوسنش و نوازشش کنن.
(به قول دکتر ترقی بیشتر خانواده هایی که نی نی نمیخوان بخاطر اختلافات درون خانواده هستش اما برخلاف همه نی نی نخواستن اونا بخاطر عشق زیادشون بود)
اونا از همون موقع عاشق اون فرشته شده بودن و خدا رو هزار بار شکر میکردن و بخاطر ناشکری که قبلا کرده بودن از خداوند مهربون طلب عفو میکردن.
مامان یه روز که توخونه نشسته بود و به تلوزیون نگاه میکرد یه ستاره تو صفحه تلوزیون دید و از درخشش اون خوشش اومد و فکر کرد اگه بابا هم موافق باشه اسم نی نی شون رو که هنوز نمیدونستن دختره یا پسر بذارن پارلا (یعنی بدرخش) تا توی زندگیشون همیشه بدرخشه و نذاره زندگی اونا تاریک و غمگین بشه البته چون تا اون موقع اسم پارلا رو نشنیده بودن نمیدونستن که آیا میشه این اسم رو انتخاب کنن یا نه؟
ظهر که بابا از سرکار برگشت مامان بهش گفت که چه اسمی رو انتخاب کرده و بابا اولش تعجب کرد و گفت:
این فعل امره یا اسم؟؟؟ 
و همش یادش میرفت حتی یه بار از سر کار زنگ زد و از مامان پرسید اسمه چی بود؟ پنتاگون؟؟؟؟
و مامان هم غش کرد از خنده و به همه خانواده گفت و اونها هم خندیدن
. و خلاصه بابا هم اسم پارلا رو تائید کرد وبرازنده دید.
اونا هم مثل همه بابا و مامان ها از خدا میخواستن که یه نی نی سالم بهشون هدیه کنه اما مامانی یه خواسته دیگه هم از خدای مهربون داشت اونهم اینکه اون فرشته ای که قراره بهشون بده از نوع دخملش باشه
اما بابا میگفت کم ناشکری نکردیم که تازه الان بخوایم جنسش روهم مشخص کنیم و هرچی خدا صلاح بدونه همون میشه اما خودش هم ته دلش همین رو میخواست.
نی نی قصه ما از اینکه اولش از اومدنش زیاد خوشحال نشده بودن دلخور شده بود و تا یه مدت هر کاری میکردن نمیذاشت بفهمن جنسیتش چیه و یه جوری وای میستاد که هیچکس نفهمه چی به چیه.
پسر دایی مامانه دکتر سونوگرافی بود و اونا تقریبا هر هفته میرفتن مطب اون تا بلکه بفهمن چه خبره و دکتر هم هرچی شکم مامان رو تکون میداد تا بلکه نی نی یه تکون اساسی بخوره و به نتیجه برسن نی نی لج میکرد و بازم نمیذاشت تشخیص بدن چه خبره. ناگفته نماند که پسردایی دکتره از همون جلسه اول میدونست که نی نی دختره اما نمیخواست امید واهی بده و میخواست کاملا مطمئن بشه و بعد بگه.
مامان و بابا اونقدر با هم دعا کردن تا خدا بازهم دعاهاشون رو شنید و یه روز که با مامان رضوان جون رفته بودن سونوگرافی تا بلکه قدم مامان جون بیفته و نی نی افتخار بده
همینطور هم شد و دکتر پرسید واسه نی نی اسم انتخاب کردین؟ مامان هم فوری گفت بله اسم دختر انتخاب کردیم میخوایم اسمش رو پارلا بذاریم دکتر هم گفت پس برین و اسمتون رو بذارین درست انتخاب کردین...
وای خدا اون لحظه چه حسی داشتن فقط خدا میدونه
مامان کم مونده بود که دکتر رو بغل کنه و ببوسه که اون خبر خوب رو بهشون داده بود.اشک شوق تو چشماشون جمع شده بود و بابا تا آخر سونوگرافی هی به مامان چشمک میزد که همونی که میخواستن شده بود.
و این بار جدی جدی فقط برای سلامتی پارلا کوچولو دعا میکردن.
این هم یه نمونه از سونوگرافی ها

همش عجله داشتن که برن و واسه نی نی خرید کنن و سیسمونی تهیه کنن ولی منتظر بودن تا جنسیتش معلوم بشه بعد
قبل از اون خاله نعیمه و خاله فهیمه یه عروسک خوشگل براش خریده بودن و به قول خودشون معلوم نبود قیافه عروسکه دختره یا پسر چون هم دامن و موی بلند داشت و هم کلاه و لباس کاووی پوشیده بود
این هم عکس همون عروسکه دستشون درد نکنه

القصه دیگه بازار گردی ها شروع شده بود و آنا اینا(مامان مامانی) چون کمی سنشون بالا بود و زیاد پای بازار گردی نداشتن همش به مامان رضوان جون (آبجی مامانی) سفارش میکرد که برن و با مامان سیسمونی بخرن و آنا اینا پولش رو بدن
(قربون اون دل مهربون و زحمت کشتون برم
) و مامان اینام همش میرفتن و لباسای چین چین و خوشگل و حوله و ظرف و ...میخریدن
واسه نی نی یک دستبند که همش چشم نظر بود و یک جفت گوشواره طرح کیتی و یک گردنبند شکل کیف هم خریدن
این هم عکساشون

از اون طرف خانواده بابا هم بیکارننشسته بودند و داشتن یه سیسمونی دیگه درست میکردن و اونا هم طلا و لباس و اسباب بازی و ... میخریدن و لحاف و تشک و ... میدوختن.



و عمو جواد(شوهر عمه سوسن) بیشتر روزا مامان نسرین جون و عمه سوسن رو میبرد بازار و خرید میکردن آخه مامان قصه ما با جاریش همزمان باردار بودن و مامان نسرین جون اینا منتظر دو تا نوه پسری بودن که اون هم پسر شد و نی نی دخمل قصه ما تک دخمل هر دو خانواده شد و مامان هر روز خدا رو شکر میکرد.
مامان و بابا اول که فهمیدن مسافر دارن رفتند پیش دکتر مزیدی که یک پزشک حاذق قدیمی هست اما اون گفت چون تولد دلبند شما اوایل اسفند هستش و من هم اون موقع تو مسافرت خارج از کشورم از پذیرش شما معذورم و معرفی کرد به خانم دکتر غباری که مامان اینا قبلا هم به ایشون زحمت داده بودند اما حدود ماه ششم بارداری مامان دلش خواست که بره کلاس زایمان آسان و زایمان طبیعی بکنه و به این دلیل که اون طرح تو بیمارستان های خصوصی فقط توی یک بیمارستان بود و دکترش هم یک دکتر خاص بود مامان با مشورت خانواده دکترش رو عوض کرد و رفت پیش خانم دکتر ساسانی تا زایمان آسان بکنه که چه آسانی..... شد زایمان این مامان قصه ما بماند....
30 دی ماه پسر عموی نی نی ما به دنیا اومد که اسمش رو محمد امین گذاشتند یک پسر بور وسفید و دوست داشتنی. وقتی مامان با اون شکم گنده اش رفته بود ملاقات زن عمو همه فامیل که تو بیمارستان بودن میگفتن دیگه چیزی نمونده که پارلا کوچولو هم بیاد و پسر عموش رو ببینه و مامان خیلی استرس پیدا کرده بود آخه محمد امین جان حدود 10 روز زودتر از موعد به دنیا اومد و از فردای اون روز مامان و بابا شروع کردند به تهیه لیستی که از بیمارستان گفته بودند و بقیه خورده ریزه هایی رو که نخریده بودند رو هم تهیه کردند
در این میان عمو احمد(بابای محمد امین)که آنا اینا زحمت درست کردن تخت و کمد رو به عهده اایشون گذاشته بودند هم یه تخت و کمد صورتی کم رنگ درست کرد که پارلا جون توش آروم بخوابه و خوابهای زیبا ببینه و لبخند بزنه تا لبخندش به زندگی مامان و بابای قصه ما شیرینی بیشتری بده
اینم عکسشه وقتی که هنوز نی نی نیومده بود و منتظرش بودن.
(روتختیش رو هم مامان نسرین جون دوخته بود)

از کلاس زایمان آسان گفته بودند که مامان ها یک نفر مامای حامی باید داشته باشند تا حین زایمان پیش اونها باشه و کمکش کنه و ورزش هاش رو با کمک ایشون انجام بده مامان هم چون فکر میکرد بعد از زایمان همه خانواده خسته میشن و خودش و پارلا بیشتر بهشون نیاز دارن یک نفر پرستار رزرو کرده بودن و بعضی وقتها تلفنی باهاش حرف میزد و باهاش مشورت میکرد و تو کلاسهای زایمان میومد پیش مامان و بهش قوت قلب میداد.
22 بهمن 88 مامان جون رضوان که همیشه زحمت مدیریت همه کارهای خانواده مامانی رو به عهده داره طبق برنامه قبلی خاله فهیم و عموجمال و عمواکبر و... رو گفته بود برن خونه پارلا اینا تا خونه تکونی بکنن و خونه رو برای ورود مهمون کوچولو آماده کنن و اتاقش رو آماده بکنن تاروزهای آخر بارداری مامان بدون خستگی و استرس باشه و خیالش از بابت همه کارها راحت بشه. دستشون درد نکنه. عمو جمال و خاله فهیم هر چی پیچ توی اجاق گاز بود رو باز کردن و چنان برقی انداختنش که دیگه مامان دلش نمیومد اونو روشن کنه و روش غذا بپزه !!!!
عمو اکبر اینام پرده ها رو شستن و خشک کردن و اتو کردن و نصبشون کردن و خلاصه همه تا جون داشتن کار کردن.راستی یادم رفت بگم مامانی هم از قبل واسه نهار اون روز آبگوشت تهیه کرده بود که دور هم و با وجود خستگی زیاد خیلی چسبید.
بعد از اون روز هم شروع کردن به پر کردن فریزر و کلی سبزی و گوشت و مرغ وهویج و اشکنه و...چپوندن توش که تا خرخره پر شده بود حتی مامان آرد هم تفت داده بود و گذاشته بود توش که اگه بخوان کاچی درست کنن راحت باشن و تا حد ممکن کارهای پرستارها رو کم بکنه ولی پرستارها اونقدر حرفه ای بودن که دلشون نمیخواست به زائو غذای فریزری بدن و همش میخواستن همه چیز تازه باشه تا مامان زود خوب بشه و شیرش هم زیاد بشه و پارلا جون ما جون بگیره و بزرگ بشه
با وجود همه آمادگی های مامان و بابا و... نی نی ما میل به دنیا اومدن نداشت و هفته 41 تموم شده بود وهنوز خبری از به دنیا اومدن پارلا نبود.
القصه دهم اسفند 88 مامان نسرین جون زنگ زد که محمد امین رو ختنه کردن و قرار شد عصر همگی برن دیدنش.حدود هفت و نیم شب بود که بابا و مامان رفته بودن برا محمد امین کادو بخرن(لباس) توی لباس فروشی مامان دید کمرش بد جور درد میکنه و حالش زیاد خوب نیست و سریع یه دست لباس انتخاب کردند و رفتند دیدن پسرعموی ختنه شده!!!!

اونجا مامان دید نمیتونه راحت بشینه واسه همین حدود یک ربع نشستن و زود پا شدن که برن خونه تا مامان استراحت کنه ولی چشمتون روز بد نبینه خونه عمو اینا طبقه چهارم یک آپارتمان بود که پله های بلندی داشت و از آسانسور هم خبری نبود و مامان مونده بود وسط راه و درد نمیذاشت پله ها رو پایین بره
مامان نسرین جون هم که خیلی مهربون هستش یک دست مامان رو گرفته بود و بابا هم دست دیگه اش رو و به هر نحوی بود پایین آوردنش مامان نسرین میگفت تا صبخ نمیکشه و زود به دنیا میاد.خلاصه برگشتنی مامان گفت برن کمی خریدی که نگه داشته بودند واسه روز آخر مثل خرما و لیوان یکبار مصرف و... که از کلاس گفته بودند با خودشون ببرن و انجام بدن و بعد برن خونه.
تو خونه بابا سنگ تمام گذاشت ساکی که لوازم نی نی و مامان و دفترچه بیمه و...توش بود روآماده کرد و خرما و...رو گذاشت توش و تقریبا هر نیم ساعت مامان رو میبرد حموم و مجبورش میکرد زیر آب گرم نرمش هایی که تو کلاس یاد داده بودند رو انجام بده و ماساژهای مربوطه رو انجام میداد.
درد مامان هم هر ساعت بیشتر میشد اما اونقدر نشده بود که برن بیمارستان چون تو کلاس گفته بودند که چه موقع درد اصلی شروع میشه و باید منتقل بشن به بیمارستان. خلاصه تا صبح همان منوال ادامه داشت البته کمی که درد کمتر میشد بابا میتونست یه چرت بزنه و در کل حدود یک ساعت و نیم خوابید
.و مامان هم در حین درد لباسهای شسته رو پهن کرد و یه جارو دستی کشید و کمی گردگیری کرد و غذای فردای بابا رو کشید تو ظرف و کمی از این خورده کارهای کوچیک که به نظرش خیلی سخت میومد چون درد داشت.
ساعت حدود 7 صبح بود که دیدن دیگه دردها کمتر نمیشه و امان مامان رو بریده و و دیگه نمیتونه زیر دوش وایسه و شوی زایمان شروع شده بود بابا لباسهای مامان رو پوشوند و مامان هم در همون حین گریه به بابا میگفت نون تازه بخره و حتما صبحانه بخوره و...(ای فداکار)
و رفتن بطرف بیمارستان بهبود سر راه هم به آنا زنگ زدن و گفتن که میرن بیمارستان و اونها هم که هر لحظه گوش به زنگ بودن فوری خودشون رو رسوندن بیمارستان و مامان در اون لحظه بیشتر از هر کسی به آنا و بابا نیاز داشت و با دیدن اونا آروم میشد اما تو بیمتارستان گفتن نمیشه و فقط مامای حامی (همون پرستاری که رزرو کرده بودیم)میتونه بیاد تو اتاقش.
وقتی مامان درد داشت خیلی خوب خودش رو کنترل میکرد و اصلا کولی بازی در نمیاورد و سر وصدا نمیکرد و فقط سعی میکرد با فشار به توپ نرمش و گاز گرفتن لبش و ... خودش رو کنترل کنه
ولی وقتی به آنا اجازه دادن یه سر بیاد اتاق مامان دیگه مامان نتونست خودش رو کنترل کنه و بغضش ترکید اما سعی کرد زیاد نذاره آنا بفهمه تا بیشتر از این نگران نشه
.ساعت ها کند میگذشتن و همه خانواده مامان و بابا تو سالن بیمارستان جمع بودند اما نی نی جون ما با وجود درد زیاد مامان قصد اومدن نداشت.
مامان دیگه خودش رو باخته بود و همش میگفت دیگه طاقت ندارم تو رو خدا سزارین کنین ولی پرستارها میگفتن کمی بیشتر تحمل کن تا زحمتت به بار بشینه اما مگه میشد؟
از طرفی هم بیخوابی بد جور اذیتش میکرد و چند دقیقه ای که بین دردها فاصله می افتاد زود به خواب میرفت و چند دقیقه بعد دوباره درد امانش رو میبرید.
بیرون اتاق هم همه اضطراب داشتن و بابا هم فقط خودش رو میخورد و چند بار هم با هزار خواهش یه کوچولو اومد پیش مامانی و دستش رو گرفت و بهش قوت قلب داد که کمی آرومتر شد
خلاصه ساعت 5 عصر مامان گفت دیگه تحمل ندارم و زنگ زدند دکتر ساسانی اومد و ساعت 6 رفت اتاق عمل و با اینکه 22 ساعت درد داشت در نهایت با سزارین دختر کوچولوش به دنیا اومد
وای خدایا چه احساس قشنگی همه گفته بودند تو اون لحظه دعاشون بکنه و مامان هم همین کار رو میکرد ولی اصلا نمیفهمید چی داره به خدا میگه و تو عالم خودش بود و به فکر اینکه بچه چه شکلیه و سالمه و ...


خدایا شکرررررررتتت
سه شنبه 11 اسفند 88 ساعت 6:5 دقیقه عصر پارلا درخشش زندگی مامان و بابا پا به این دنیا نهاد
قدمش مبارک
این اولین عکس دختر خوشگل اون لیلی و مجنون هست که مامان جون دزدکی آوردش دم در تا بابا و بقیه خانواده خوبشون ببیننش
البته مامانه هنوز ندیده بودش و توی ریکاوری بود و همونجا از فرت خستگی خوابش برده بود که فکر کنم اون یک ریع خواب عمیق ترین و شیرین ترین خواب تمام عمرش بود.

بعد از دیدن این صحنه چند ثانیه ای بابا دیگه تو عالم دیگه ای رفته بود و توی دلش غوغا شده بود همیشه میگه بهترین و خاص ترین لحظه عمرش همون چند ثانیه دیدن پارلا بوده
و شبی که تنها بوده و منتظر که فردا بشه و بره ملاقات و دیدن اونا که تا صبح نتونسته بود از شوقش بخوابه میگه بهترین شب عمرش بوده.
اینم ساعت اول زندگی زمینی فرشته کوچولو هستش که به خواب شیرینی فرو رفته و مامان جون رضوانش ازش گرفته

قدبدو تولد نی نی 50 سانتی متر و وزنش هم سه کیلو و هفتصد و پنجاه گرم بود
از اون به بعد این مامان و بابای قصه ما فهمیدند که قبل از پارلا زنگیشون چقدر سوت و کور و بی رنگ بوده و چه کمبود بزرگی داشتن و نمیدونستن و تو خیال خودشون فکر میکردن خوشبختن و هیچ کم ک سری ندارن
و افسوس میخوردن که چرا خداوند زودتر این هدیه شیرین و درخشنده رو بهشون نداده
خدایا به همه داده ها و نداده هایت شکر که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
وبه همه زوج ها و عاشق و معشوق های زمینی ات لذت پدر و مادر شدن رو بچشون که بهترین لذت این دنیای فانی محسوب میشه (آمین)


قصه زمینی شدن یکی از فرشته های خداوند
