پارلاپارلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

پارلا درخشش زندگی ما

اولین مسافرت پارلا

1392/7/15 11:29
نویسنده : مامان پارلا
460 بازدید
اشتراک گذاری

اردیبهشت سال 89 طبق روال هر سال میخواستیم بریم مسافرت که دایی نادر اینها دعوت کردن بریم شمال خونه اونها. و انصافا هم مثل همیشه مهمون نوازیشون عالی بودقلب خجالتخیلی خوش گذشت و این اولین باری بود که داشتی دایی نادر اینها رو میدیدی.متفکر

با دایی اینها به سیسنگان و... رفتیم و این عکس رو هم تو جنگل گرفتیم که بد جور عادت کردی انگشت بخوریمشغول تلفن

بعدش دایی نادر گل پسرهاش رو سوار اسب کرد

بعدن با خودش فکر کرد تو هم نی نی هستی و شاید دلت بخواد تو هم سوار بشی

و دیدیم که تو چقدر اسب دوست هستی و عاشق اسب سواری هستیدروغگو

از الان داریم برات استعداد یابی میکنیم تا تلف نشینیشخند

 

البته رفتنی از جاده کرج رفتیم و یک شب هم به دعوت عمو سعید و خاله عطیه تو تهران خونه اونها موندیم و اونها تعجب کرده بودند که یه نی نی دوماهه یه جایی باشه و اصلا صدای گریه ش بلند نشه تعجبو شب مثل همیشه اونقدر آروم و خوب خوابیدی که صبح میگفتن ما خودمون رو واسه شب بیداری آماده کرده بودیم که بچه همش میخواد گریه کنه اما اصلا انگار نه انگار و اصلا خبری از سر و صدا نبود.بغل

دایی نادر و زن دایی پروین هم همین نظر رو داشتنبغل

زن دایی پروین چند بار تو رو برد حموم و حسابی آب بازی کردی. اینم شاهدش

الشن و آرشام گل پسرهای دایی اینهام حسابی باهات دوست شده بودن و باهات گرم میگرفتن واسه همین صبح که اونها میرفتن مهد بهونه میگرفتیگریه

اینم یه نمونش که آرشام برای خندونت رفته برات قورباغه گرفتهتعجبسبز

وقتی از خونه دایی نادر اینها از نوشهر راه افتادیم که برگردیم سر راه رفتیم نمک آبرود و رفتیم تلکابین سوار شدیم و رفتیم بالای کوه که خیلی خوش گذشت. اون بالا هم چند تا عکس گرفتیم که پر از خاطرات خوبه برامون

 

این هم عکس دستای خانواده سه نفری ما هستش که البته بابا تو کمپوزیسیون صورت گل تو رو هم گذاشت تو کادر که خوشگل تر بشه. (بالای کوه هستیم و هوا عالیه)

این هم تعدادی از عکسهای تو با مامان و بابا توی نمک آبرود

 وقتی برگشتیم من و بابا داشتیم وسایل سفر رو جمع و جور میکردیم و تو هم رو تخت دراز کشیده بودی که دیدیم کم کم داره حوصله ات سر میره بابا اومد پیشت و با یه دستمال کاغذی باهات داللی میکرد و بازی میکردین بعدش بابا اومد توآشچزخونه و زود برگشت پیشت که دیدم منو صدا میکنه که بدو بیا ببین پارلا چیکار کرده و غش غش میخنده وقتی اومدم پیشتون با این صحنه مواجه شدم تعجب

  قهقههکلی خندیدیم شده بودی مثل روح قهقهه         

همه دلشون برات تنگ شده خصوصا مامان جون رضوان ماچکه دیگه دلش طاقت نیاورد و صبح اومد دیدنت برات تنقلات هم گرفته بودتعجب که من بخورم تو هم عصارش رو میل کنیزبان

نزدیک ظهر خواستیم ایشون رو ببریم برسونیم خونه شون بریم دیدن مامان نسرین اینا و آنا اینا که این عکس رو تو ماشین که بغل مامان رضوان جون انگشت میل میکردی ازت گرفتمچشمک

 بعدش هم قرار گذاشتیم واسه تولد خاله دوقلوها واسه صبحانه بریم شاهگلی و این اولین شاهگلی رفتن تو بود که همش تو بغل آنا خوابیدی و اصلا نرفتی تو کرییر و همش بغل این و اون بودی(یه وقت بد نگذره)چشمک

قربون آنای مهربونم برم که این همه مواظب نوه هاش هستماچبغل

بعدش هم تولد علی کوچولو بود که رفته بودیم خونه شون و این اولین جشن تولد دیدن تو بود

اینجا هم صاحب تولد زحمت کشیده و تو رو توبغلش نگه داشته و تو داری به شیوه خودت(بوکس و تو دهنیتعجب) ازش تشکر میکنی (آفرین به دختر مظلوم و با ادب)نیشخند

من از اینجا دارم صدای آخ گفتن علی رو میشنومآخ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان پینار
9 مهر 92 12:15
وبلاگ مبارکه
انشالله همیشه از خوشی ها توش بنویسید.


از اینکه به وبلاگمون سر زدین ممنونم
ال ای سفیدبرفی
9 مهر 92 22:15
حالا هی بگو خاله فهیمه ندید بدید دختره .یکی پیدا نمیشه بگه آخه تو شمالم من بودم که به پارلایی لاک بزنم نه خدایش من اونجا بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس اعتراف کن ما خانوادگی ندید بدید دختریم .
راستی چقدر خوب که از همه ی مناسبت های پارلا عکس دارین وتو وبلاگش میذاری .زود تمومش کن


حالا که ال آی جون شما بیشتر رو بورسه دیگه از این حرفا نمیزنم بابا
بابای پارلا همت جو
10 مهر 92 9:30
پارلای شما هم خیلی نازه خدا براتون نگهداره، عکسهای خیلی زیبایی ازش گذاشتین براش اسفند دود کنید چشمش نزن روی ماهشو از طرف ما ببوسین


از لطفتون ممنونم
مامان پارلا جون
10 مهر 92 11:37
مامان سفید برفی جون! بابا حالا ما یه چیزی گفتیم تو چرا به دل میگیری؟ همش باید ما رو ضایع کنی ها یه غلطی کریدیم و به دخترمون لاک زدیم فوری باید ضایعمون کنی؟
علی سفیدبرفی
10 مهر 92 12:39
اون عکسی که رو صورت پارلا دستمال کاغذی است خیلی جالبه کلی خندیدم .البته متنش هم جالبه .چرابرامن نظر نوشتی تو قسمت خودته ؟؟؟؟؟در مورد لاک میگم به من نیومده ولی تو نظرات پارلا است


حالا شمام هی ما رو ضایع کن ببینیم چی میشه دیگه
فکر نکن دستم بهت نمیرسه ها....
مامان ارمیا
11 مهر 92 21:43
اون عکس دستمال کاغذی جالب بود و جالب تر اینکه تو این جند ساله ندیده بودیم این عکس رو

شیطون خودت رو نکرده بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


واااا جدی ندیده بودی
آره بابا دیگه باید چیز جدیدی داشته باشیم که رو کنیم