اولین مسافرت پارلا
اردیبهشت سال 89 طبق روال هر سال میخواستیم بریم مسافرت که دایی نادر اینها دعوت کردن بریم شمال خونه اونها. و انصافا هم مثل همیشه مهمون نوازیشون عالی بود
خیلی خوش گذشت و این اولین باری بود که داشتی دایی نادر اینها رو میدیدی.

با دایی اینها به سیسنگان و... رفتیم و این عکس رو هم تو جنگل گرفتیم که بد جور عادت کردی انگشت بخوری

بعدش دایی نادر گل پسرهاش رو سوار اسب کرد

بعدن با خودش فکر کرد تو هم نی نی هستی و شاید دلت بخواد تو هم سوار بشی

و دیدیم که تو چقدر اسب دوست هستی و عاشق اسب سواری هستی
از الان داریم برات استعداد یابی میکنیم تا تلف نشی
البته رفتنی از جاده کرج رفتیم و یک شب هم به دعوت عمو سعید و خاله عطیه تو تهران خونه اونها موندیم و اونها تعجب کرده بودند که یه نی نی دوماهه یه جایی باشه و اصلا صدای گریه ش بلند نشه
و شب مثل همیشه اونقدر آروم و خوب خوابیدی که صبح میگفتن ما خودمون رو واسه شب بیداری آماده کرده بودیم که بچه همش میخواد گریه کنه اما اصلا انگار نه انگار و اصلا خبری از سر و صدا نبود.

دایی نادر و زن دایی پروین هم همین نظر رو داشتن



زن دایی پروین چند بار تو رو برد حموم و حسابی آب بازی کردی. اینم شاهدش

الشن و آرشام گل پسرهای دایی اینهام حسابی باهات دوست شده بودن و باهات گرم میگرفتن واسه همین صبح که اونها میرفتن مهد بهونه میگرفتی
اینم یه نمونش که آرشام برای خندونت رفته برات قورباغه گرفته


وقتی از خونه دایی نادر اینها از نوشهر راه افتادیم که برگردیم سر راه رفتیم نمک آبرود و رفتیم تلکابین سوار شدیم و رفتیم بالای کوه که خیلی خوش گذشت. اون بالا هم چند تا عکس گرفتیم که پر از خاطرات خوبه برامون


این هم عکس دستای خانواده سه نفری ما هستش که البته بابا تو کمپوزیسیون صورت گل تو رو هم گذاشت تو کادر که خوشگل تر بشه. (بالای کوه هستیم و هوا عالیه)

این هم تعدادی از عکسهای تو با مامان و بابا توی نمک آبرود



وقتی برگشتیم من و بابا داشتیم وسایل سفر رو جمع و جور میکردیم و تو هم رو تخت دراز کشیده بودی که دیدیم کم کم داره حوصله ات سر میره بابا اومد پیشت و با یه دستمال کاغذی باهات داللی میکرد و بازی میکردین بعدش بابا اومد توآشچزخونه و زود برگشت پیشت که دیدم منو صدا میکنه که بدو بیا ببین پارلا چیکار کرده و غش غش میخنده وقتی اومدم پیشتون با این صحنه مواجه شدم 

کلی خندیدیم شده بودی مثل روح
همه دلشون برات تنگ شده خصوصا مامان جون رضوان
که دیگه دلش طاقت نیاورد و صبح اومد دیدنت برات تنقلات هم گرفته بود
که من بخورم تو هم عصارش رو میل کنی
نزدیک ظهر خواستیم ایشون رو ببریم برسونیم خونه شون بریم دیدن مامان نسرین اینا و آنا اینا که این عکس رو تو ماشین که بغل مامان رضوان جون انگشت میل میکردی ازت گرفتم

بعدش هم قرار گذاشتیم واسه تولد خاله دوقلوها واسه صبحانه بریم شاهگلی و این اولین شاهگلی رفتن تو بود که همش تو بغل آنا خوابیدی و اصلا نرفتی تو کرییر و همش بغل این و اون بودی(یه وقت بد نگذره)

قربون آنای مهربونم برم که این همه مواظب نوه هاش هست

بعدش هم تولد علی کوچولو بود که رفته بودیم خونه شون و این اولین جشن تولد دیدن تو بود

اینجا هم صاحب تولد زحمت کشیده و تو رو توبغلش نگه داشته و تو داری به شیوه خودت(بوکس و تو دهنی
) ازش تشکر میکنی (آفرین به دختر مظلوم و با ادب)

من از اینجا دارم صدای آخ گفتن علی رو میشنوم


اولین مسافرت پارلا
