پارلا در تب و تاب آمادگی برای استقبال از بهار
دختر ناز و خانم و خونه دار من
وقتی میبینی من و بابا و اصولا هر کی رو که میبینی از خونه تکونی و خرید شب عید و ... حرف میزنیم
تو بیشتر جوگیر میشی و همش میگی مامان کی کمدو... من رو تمیز میکنیم
تا سواستفاده بکنی و همه چیز رو بریزی بیرون
البته از حق نگذریم که سعی میکنی کمک بکنی و قصدت شلوغی و شیطنت نیست
اما چه کنیم که هنوز 4 سال بیشتر نداری و زیاد نمیدونی چطور باید کمک کنی اما همین انگیزه ای که داری برام خیلی با ارزشه و همش تشویقت میکنم
14 اسفند من تو اتاق نشیمن بودم و سرم به دوختن ملافه گرم بود که دیدم خبری ازت نیست تا اینکه خودت اومدی و با ذوق و شوق گفتی مامان بیا ببین چیکار کردم وقتی اومدم دیدم چشمت روز بد نبینه رفتی تو کمد و پشت کشوها که جای دور از دسترس هستش کلی وسایل اضافی از کوچیکی های تو مثل پوشک و زیر انداز و حتی بند ناف و خلاصه کلی از این جور خرت و پرت ها رو گذاشتم رو در آوردی و همه رو کیپ هم چیدی و همه زیراندازهای پوشک یکبار مصرف رو هم مثل سفره باز کردی و چسبوندی به هم اونقدر که تا وسط راهرو اومده بود هم خندم گرفته بود و هم گریه نه میتونستم دعوات کنم و نه تشویقت فقط خشکم زد و بغلت کردم و گفتم آخه تو به اینها چیکار داری؟ که با منطق و جدی گفتی خوب دارم وسایل خودم رو مرتب میکنم دلم برای وسایل نی نی گی هام تنگ شده بود گفتم کمی باهاشون بازی کنم مگه کار بدی کردم؟فقط پشیمونم چرا زا اون اوضاع عکس نگرفتم؟!
ضمنا توی خونه تکونی به هر قسمت از خونه میرسیدیم بسته به اون مکان و وسایل برای خودت یه مغازه درست میکردی و ازم میخواستی بیام ازت خرید کنم اینم چند تا نمونه
عروسک فروشی

دخملم خودت هم قاطی عروسکهات شدی و من نمیدونستم از کی باید خرید کنم
ضمنا قیمت واحدت هم اوش مین (3000) و یا بش یووز (500) هستش و از قیمت های دیگه استفاده نمیکنی. مثلا میگی این عروسک بش یووز هستش میگیم کمی تخفیف بده میگی باشه اوش مین
اینم کتابفروشی پارلا

لباس فروشی و سوپر مارکت و خواربار فروشی و... هم داشتی که من دیگه حوصله عکس گرفتنش رو نداشتم
وقتی نوبت کمد لباست بود یه لباس که بهش میگی لباس عروس رو پوشیده بودی و هی کلاه های مختلف رو سرت میذاشتی و پز های مختلف میدادی و میگفتی من عروسم و اومدم آتلیه ازم عکس بگیرین اینم یه نمونه


قربون مارک لباست که هنوز نکندیش برم....
بعد هم گفتی حالا میریم تالار
و آهنگ میذاشتی و میرقصیدی به منم میگفتی مهمون دعوت کنم منم زنگ زدم به مامان رضوان جون اما مهمون داشت و نتونست بیاد ولی ارمیا اینها اومدن و تو حسابی خوشحال شدی اینم عروس خانم ما....در فضای شلوغ خونه تکونی....

خیلی وقت بود اصرار داشتی لباس عروس من رو ببینی و من هم همش موکولش میکردم به وقتی که خونه تکونی میکنیم و بالاخره انتظار به سر رسید و دارادارام... تا چشمت به لباس من افتاد چشمات داشت از ذوق از حدقه بیرون میزد.اصرار کردی که بپوشیش و با کمک کلی سنجاق و ... تونستیم تنت کنیم.
رفته بودی تو جو... و همش مدلهای مختلف میدادی و میخواستی ازت عکس بگیریم


حتی کفشام رو هم پوشیده بودی


خسته نباشی خانم به به چه تمیز شده!!!

یه روز که بابایی از سر کار برگشت یه کادو با خودش آورد که از طرف مدیر عاملشون بود به همه کارمندهای کشور که من از سلیقه شون خوشم اومد چون کادوهاش کاربردی بود


یه ترمه خوشگل با یه بسته 6 گرمی زعفران و شکلات و کارت تبریک و سر رسید.
شب چهارشنبه سوری که میشد 27 اسفند تقریبا کارهای خونه تموم شده بود و قرار بود بریم خونه آنا و کلی وسایل آتش بازی گرفته بودیم که حسابی خوش بگذرونیم و همینطور هم شد رفتیم روی پشت بوم که مثل حیاطه و حسابی آتیش بازی کردیم و از آب و آتش هم پریدیم البته ناگفتته نماند تو و ال آی خانمی خیلی از اون همه سر و صدا و تاریکی میترسیدین و زیاد قاطی ماها نمیشدین و بیشتر پیش آنا و مامان رضوان جون نشسته بودین و تماشا میکردین و چند بار یا اصرار من و بابا تو بغل ما از آتیش پریدی ....

زردی من از تو سرخی تو از من
بابا از اون نورهای وسایل آتش بازی عکسهای قشنگی گرفته اینم چند تا نمونه



بعدش آنا اینها عیدی هامون رو دادن. دستشون درد نکنه ما اصلا راضی به زحمتشون نبودیم البته سبزه هم سبز کرده بود


مامان رضوان جون هم عیدی نقدی داد به همه بچه ها چون بعد از تحویل اینحا نبودن و زودتر داد دست گلشون درد نکنه
از اونجا هم رفتیم خونه مامان نسرین جون تا کمی هم با آتیش بازی محوطه اونها تماشا کنیم و مامان نسرین جون هم عیدی هامون رو داد. واقعا این بزرگترها شرمنده مون میکنن دستشون درد نکنه

البته در این قسمت هدیه نقدی مال من بودش بعد از سال نو هم مامان نسرین و آنا دوباره به من و تو عیدی نقدی دادن و بازم شرمنده مون کردین
29ام با بابایی رفته بودین خرید وسایل سفره هفت سین و میوه و شیرینی عید

و میخواست تو صف شیرینی فروشی و میوه فروشی ازت عکس بگیره که خیلی جالب بود اون همهمه و شلوغی اما اونقدر تو راه با دوربینت ور رفته بودی که وسط راه باطری دوربینت تموم شده بود و نشده بود ازت عکس بگیره
پارلا در حال انتخاب و خرید سبزه و گل شب بوی سفره هفت سین



پارلا در تب و تاب آمادگی برای استقبال از بهار
